شمارهٔ ۲۱۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
من نمی خواهم که چشم غیر در تو بنگرد
چشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد
باد هر موی مژه در دیده میل آتشین
گر به نقصان در جمالت یک سر مو بنگرد
حیرتم آید که باد صبح در کویت وزد
یا شب از روزن بر آید ماه آن رو بنگرد
جان مجروحم تپد هر دم میان خاک و خون
آن زمان کز ناز چشم تو به هر سو بنگرد
حاجت تیر و کمان نبود فتد مرغ از هوا
در پریدن گر سوی آن چشم و ابرو بنگرد
گر نظر کردم به سوی لعل نوشینت چه باک
دیده بیمار شاید سوی دارو بنگرد
نقش بازو ساخت ناصر نام میمون تو را
شوق چون غالب شود در نقش بازو بنگرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş