شمارهٔ ۲۱۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از دل گذشت غمزه اش از جان گذاره کرد
چشمم به گریه راز نهان آشکاره کرد
تیر از چه زد چو می تپم از تیغ او به خاک
این صید را چه دید که بسمل دوباره کرد
برداشت پرده سرو قباپوش ما ز روی
دل را چو غنچه پیرهن صبر پاره کرد
می رفت و خون خلق ز فتراک او روان
بسیار از این شکار که آن یکسواره کرد
هر جا که نعل مرکب او بر زمین رسید
گردون به شکل ماه نوش گوشواره کرد
سی پاره کرد مصحف دل را به تیغ غم
بهر روان غمزده ختم سه باره کرد
تیغی به تارکم زد و آن حد من نبود
گویی عنایتی ست که سیر ستاره کرد
شد عاقبت نظاره شهری ز مرد و زن
ناصر که یک نظر به جمالت نظاره کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş