شمارهٔ ۲۵۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
غنچه بر احوال عالم خنده زد دلشاد شد
دل به زر در بست گل دوران او بر باد شد
اهل دنیا همچو سبزه پایمال انجم اند
سرو بستان آنکه از بند جهان آزاد شد
در جهان بی خون دل سیمی نیاید در کنار
این قدر ما را ز آب دیده پیش افتاد شد
رفته باشم من ز یاد خلق و در یادم بود
این سخن کامروز از پیر مغانم یاد شد
عقد ما با دختر زر تازه گردان ساقیا
کاین قضای سرنوشت از بخت مادرزاد شد
می نهد زلف سیه پوش تو سر بر روی خاک
آن شکسته دل مگر در حلقه زهاد شد
عاقبت طرفی نبندد همچو خنجر زان میان
هر که اندر آتش عهد تو چون پولاد شد
باد می گویند بویی دارد از خاک درت
خاک راه باد خواهم هر چه بادا باد شد
آتش پنهان ناصر ناله پیدا می کند
راز بلبل در جهان مشهور از فریاد شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş