شمارهٔ ۲۶۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ای که از چشم خوشت رنج دلم افزون شد
دل بیمار مرا هیچ نپرسی چون شد
گل صدبرگ تویی در چمن حسن امروز
ورق چهره ز خوناب جگر گلگون شد
از سر کوی تو بیرون نتوانیم شدن
بس که جوییم ز هر باب ره بیرون شد
عاقل دور که پیوسته زدی لاف از عقل
دید ماه نو ابروی تو و مجنون شد
دل که سرفتنه مستان خرابات بلاست
شیوه نرگس فتان تو را مفتون شد
چسم من خون جگر همچو صراحی می ریخت
دل صافی قدح از غمزه تو پر خون شد
شعر ناصر که دهد نور به شعری ز علو
همچو ناهید به میزان هنر موزون شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş