شمارهٔ ۲۶۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد
هرگز میان حلقه عشاق سر نشد
ذوق جفا و لذت پیکان غم نیافت
هر دل که زخم تیر بلا را سپر نشد
هر کو غمی ندید و فراقی نیازمود
نزد مقربان بلا معتبر نشد
صد روز را شب آمد و صد شام را سحر
یارب چه شد که این شب ما را سحر نشد
پیکی نبرد نامه و بادی خبر نداد
او را به هیچ حال ز حالم خبر نشد
مرغی نمی پرد که برد سوی گل پیام
کان بلبل اسیر تو را بال و پر نشد
با ما دو دل مباش که ما با تو یک دلیم
تو دل دگر مکن که دل ما دگر نشد
زان دردسر کشم که شوم بر در تو خاک
ای خاک بر سری که ورا دردسر نشد
ای پندگو ملامت ناصر چه می کنی
مجنون به حال خویش به پند پدر نشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş