شمارهٔ ۲۶۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
سخن زلف تو گفتم نفسم مشکین شد
صفت لعل تو کردم دهنم شیرین شد
ذوق فرهاد کم از لذت پرویز نبود
که همه تلخی کامش ز لب شیرین شد
پیش ازین راهبر اهل سعادت بودم
رهزنم صوت مغنی و می رنگین شد
نتوان داشت ز عهد تو دگر چشم وفا
که به عهد تو جفا رسم و ستم آیین شد
ماه بر گرد خود از طره شب پرچین بست
چون سر زلف تو از باد صبا پر چین شد
بر بساط تو پیاده بنهادم رخ زرد
بار گیر هنرم اسب سعادت زین شد
دل ناصر که کشیدی سر رفعت بر چرخ
رفت در طره مشکین تو و مسکین شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş