شمارهٔ ۲۷۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد
وز غم چه نمک ماند که بر ریش نیامد
یک روز دلم رفت به چین سر زلفش
عمری شد و آن خسته درویش نیامد
تیری که توان بر هدف وصل تو انداخت
در شست چه گیریم که در کیش نیامد
هر کس بگرفت از لب شیرین تو کامی
زان نوش مرا بهره به جز نیش نیامد
گفتی که زنم تیغ جفا بر سر عشاق
ای خاک بر آن سر که به سر پیش نیامد
با درد تو خوش بود دل غمزده آن نیز
رنجیده ز ما رفت و دگر پیش نیامد
بیگانه چنان شد که ز بیماری ناصر
واقف شد و روزی به سر خویش نیامد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş