شمارهٔ ۲۷۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
شبی خیال تو در خون چشم ما آمد
چه آشناست که در خون آشنا آمد
خیال روی تو نقشی بر آب زد پر آب
ز نقش روی تو آبی به چشم ما آمد
صبا به کوی تو می رفت و جان من همراه
ز راه دور به همراهی صبا آمد
شبی به پیش تو گویم سوز دل تا روز
چو شمع بر سر ما آنچه از هوا آمد
قضاست هجر تو بر ما همین دانم
که جز رضا نبود چون قضا آمد
به گرد کوی تو ناصر مثال باد صباست
چه گرد خیزد از او گر برفت یا آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş