شمارهٔ ۲۷۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
با وصل گل رسیدن بلبل نمی تواند
لطفی کند مگر باد بویی به او رساند
بر هر ورق چمن را بی حرف ماجرایی ست
کو عاشقی چو بلبل تا ننوشته خواند
خواهم که جامه بر تن چون غنچه چاک سازم
باشد که آن صنوبر حال دلم بداند
دردا که تشنه مردم وان یار کو طبیب است
رحمی نمی نماید شربت نمی چشاند
گفتار گرم ناصر چون تیر آتشین است
بر هر دلی که آید از دیده خون چکاند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş