شمارهٔ ۳۰۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
سرو اگر در پیش قدت سرفرازی می کند
راستی او این حماقت از درازی می کند
تا مرا گفتی که جان بفرست بر دست صبا
جان من بر عزم رفتن کار سازی می کند
هندوی زلفت رسن بازست و هر شب تا سحر
با مه روی تو در محراب بازی می کند
شمع مومین دل که در عشق تو چون زر خالص است
هر شب از سوز فراقت جان گدازی می کند
گر چه بر تازی ببستم زین ز بهر فارسی
چشم مست تو با من ترکتازی می کند
تا گزارد در خم محراب ابرویت نماز
آب چشمم خرقه را هر شب نمازی می کند
ناز کم کن چون نیاز ناصر از حد درگذشت
هر که را نبود نیازی بی نیازی می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş