شمارهٔ ۳۱۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بود
تا سحر در منزلم از ناله دود آلود بود
ماه من در نیم شب طالع شد از برج شرف
گوییا در برج طالع کوکب مسعود بود
در دهانش فکرها کردم که یابم جای بوس
کافرم گر از وجودش ذره ای موجود بود
ای رقیب ار دم زدم با او تو را با من چه کار
با بتی گر بت پرستی را وصالی بود بود
واعظا گر پند در گوشم آن ساعت نرفت
درگذر از من که در گوشم نوای عود بود
گر نیازی آمد از من باده در سر داشتم
ور نمازی آمد از من شاهدم معبود بود
یار با من گفت ناصر خواه مقصودی ز ما
گفتمش وقت تو خوش ما را همین مقصود بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş