شمارهٔ ۳۱۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
یاد باد کز ما یار ما را یاد بود
شاد بودیم از غم عشق و بدان دل شاد بود
بیت معمور دلم شد از فراق او خراب
ورنه از گنج و صالش این خراب آباد بود
چشم بادامش که با دام است و مست و شیرگیر
ما همی گوییم آهویش ولی صیاد بود
آب چشم ما که چشم سنگ را می سفت دوش
در هوای لعل شیرینش مگر فرهاد بود
ناصر از درد فراقش داد جان بیداد نیست
داد و بیداد آنچه از معشوق آمد داد بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş