شمارهٔ ۳۴۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد
تا دلی در طلبش افتد و جانی بدهد
به حدیثی شده ام از لب او من خرسند
از لبم گر ندهد کام زبانی بدهد
من جهانی به بهای سر مویش بدهم
لیکن او کی سر مویی به جهانی بدهد
من همه روی زمین در طلب او گردم
گر زمانه نکند ظلم و زمانی بدهد
بیدلی همچو صبا نام وفاداری یافت
که اگر جان طلبد یار روانی بدهد
کس نیامد به جز از ساغر می بر سر ما
چند درد سر ما جام گرانی بدهد
ناصر از دست رود همچو قدح کف بر لب
بوسه ای گر به لب تنگ دهانی بدهد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş