شمارهٔ ۳۵۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
می گذشت و ز حیا چهره برافروخته بود
ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود
چون کمان خانه ابرو بگشاد از غمزه
چشم در دیده صاحبنظران دوخته بود
یار در جان من آن دم که همی زد آتش
سنگ و آهن دل او بود و دلم سوخته بود
جمله در آب می انداخت به یک دم ساقی
صبر من هر چه به ایام بیندوخته بود
نخریدند به یک جرعه می از صوفی
در خرابات مغان زهد که بفروخته بود
جان چو پروانه فشاندیم بر آن شمع که او
مجلس ما چو رخ خویش برافروخته بود
صورتی دید در آیینه رویش ناصر
که در آیینه چو طوطی سخن آموخته بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş