شمارهٔ ۳۵۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
اگر آن سرو گل اندام به رفتار آید
به هوایش دل آشفته گرفتار آید
زاهد شهر ز چشم خوش او مست و خراب
رود از صومعه در گوشه خمار آید
گر به سر حلقه دهی باده عیسی پرورد
خرقه بفروشد و در حلقه زنار آید
پرده وهم گر از روی یقین برداری
به یقین منکر دیدار به اقرار آید
چون زبان هرکه به کامی برسد از لب تو
بدهد داد فصاحت چو به گفتار آید
تو اگر یار در اغیار ببینی ای یار
هر چه اغیار بود در نظرت یار آید
ناصرا قصه شیرین تو شوری دارد
زانکه این گوهر از آن لعل شکربار آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş