شمارهٔ ۳۵۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
در هر زمین که سروی چون قد او برآید
شاید که نرگس و گل چون چشم و رو برآید
با خود به خاک اگر من تاری برم ز زلفش
نبود عجب که از گل گل مشکبو برآید
در سینه تخم عشقش چون در زمین بیفتد
زان خاک رستنی ها چون شکل او برآید
نقش میان او رست در چشم و زار گریم
آبی رود ز دیده وقتی که مو برآید
از بسکه چون صراحی پرخون شد اندرونم
هردم که دم برآرم خون از گلو برآید
گویند گفت و گو را بگذار می ندانند
در خاک و خون بمیرم این گفت و گو برآید
هرگز بود که بینم آن آرزوی جان را
ترسم که جان ناصر زین آرزو برآید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş