شمارهٔ ۳۵۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مرا بر شاخ رعنایی چو گل رفتن نمی شاید
به اندک لعل و زر چون غنچه بشکفتن نمی شاید
به مژگان پاک می کردم غبار از پای تو لیکن
به نوک خار گرد از روی گل رفتن نمی شاید
ز آب چشم و آه دل میان آتش و آبم
ندارم خواب و گر بردی مرا خفتن نمی شاید
حدیثم در مکنون گشت و پیش کس نمی گویم
به دست آورده ام گوهر ولی سفتن نمی شاید
به خامه راز خود گفتم برآمد از سرش دودی
نی ای در آتش سوزنده بنهفتن نمی شاید
چه گویی سر عشق او به گوش دشمنان ناصر
که عیسی را به پیش خر سخن گفتن نمی شاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş