شمارهٔ ۳۵۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
حسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید
از هر ورق چو غنچه نقش دگر نماید
زنجیر زلف او را از حلقه نیست بیرون
باد صبا ز زلفش گر حلقه ای رباید
از چشم او گشاید کاری که بسته باشد
گر عقده ای به کارم ابروی او فزاید
ما را به مهر رویش مهریست در مقابل
آن ماه را چه نقصان گر ماه خوش برآید
عمر من است مطرب می خواهمش همیشه
دانی چه حال باشد چون عمر من سر آید
گفتم ز دل برآیم چون دلبر آید اما
باید که این کفایت ما را ز دل برآید
ناصر اگر نیاید آن عمر رفته ما
ماییم و خاک پایش چندانکه عمر پاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş