شمارهٔ ۳۶۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
تو را در گوشه خاطر غم یاری نمی آید
تو در خوابی به گوشت ناله زاری نمی آید
صفات عارضت در گوش بیهوشی نمی گنجد
صفای چهره ات در چشم اغیاری نمی آید
ز اشک خود همی دیدم که سیم قلب عالم را
به چشم همتم قدری و مقداری نمی آید
به بازار وفاداران گشادم بار رسوایی
دلم در بار شد کاینجا خریداری نمی آید
هوای مهر من در سر خلاف عهد تو در دل
مرا باری نمی افتد تو را باری نمی آید
شوم از بخت بگریزم به دام زلفت آویزم
ازین یاری به دست آرم کز آن کاری نمی آید
غبار کوی تو گردم به هر بادی نبرخیزم
اگر ذرات کویت را زمن عاری نمی آید
زبان عشق می گوید به اهل دل که چون ناصر
دگر از مادر گیتی وفاداری نمی آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş