شمارهٔ ۳۶۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دل سوخت در فراق تو نوبت به جان رسید
مردم ز هجر کی به وصالت توان رسید
بر عندلیب آنچه ز باد خزان رسد
روز جدایی از دم سردم همان رسید
زد غمزه تو بر من از آن می کنم فغان
صبرم نماند کارد چو بر استخوان رسید
زلف تو عاقبت ز جفا سر به باد داد
یارب کدام تیر دعا بر نشان رسید
رازی که با میان تو حق در میان نهاد
از نازکی کسی نتواند بدان رسید
جانم کجا ز زلف تو یاد بدن کند
طوطی قفس شکست و به هندوستان رسید
شب نعره می زدم به درت چون سگ غریب
تشریف سنگ بر سرم از پاسبان رسید
ای دل به دیده می گذرد چشم و ابروش
ای مرغ هوش دار که تیر و کمان رسید
ناصر عجب که آن مه ما را خبر نشد
هر شب که ناله های تو بر آسمان رسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş