شمارهٔ ۳۸۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
نباشم بی تو یکدم زنده هرگز
به رغبت هیچ کس جان کنده هرگز
صبا تا گفت پیغام تو با گل
به هم نامد لبش از خنده هرگز
سمن رنگی ز تو دارد ولی نیست
سمن باقی و گل پاینده هرگز
از آن بر روز خود گریم شب و روز
که از رویت نشد فرخنده هرگز
مرا کشتی به غمزه هیچ یاری
به روی یار تیر افکنده هرگز
جدا از تو مرا بیم هلاک است
که تن بی جان نباشد زنده هرگز
تو گفتی سرمکش ناصر ز فرمان
نیاید آن گنه از بنده هرگز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş