شمارهٔ ۳۹۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ماییم و یک دل کاندر او داریم دلداری و بس
اغیار رفت از دل برون دل ماند با یاری و بس
کاری نماند از هیچ روی ما را به کس کس را به ما
داریم در هر دو جهان با یار خود کاری و بس
هرگز نبود این دولتم ای سرکه در پایش روی
بوده ست از تو سال ها بر گردنم باری و بس
بر پای بت سر می نهم باشد که گیرم زلف او
ما را ز باب کافری مانده ست زناری و بس
من با جفا خو کرده ام می کن وفا با دیگران
خرما رقیبان را رسد عشاق را خاری و بس
چون چنگم از غم سرنگون خواهی نواز و خواه زن
از من نیاید خصلتی جز ناله و زاری و بس
ناصر در آتش نه قدم پروانه وار ار عاشقی
تا کی چو بلبل مانده ای مشغول گفتاری و بس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş