شمارهٔ ۳۹۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
همی دارم از لطف تو ملتمس
که بر ما به ترکی نتازی فرس
به آزار کس ملک دنیا مگیر
که دنیا نیرزد به آزار کس
صبا طیب الله انفاسه
سحرگه ز زلف تو می زد نفس
چنان با هوایت هوس کرده ام
که گر سر نماند بماند هوس
مرا دست کوتاه و قدت بلند
بدان پایه چون باشدم دسترس
کنارم بود چون میان فرات
که از چشم من رفت رود ارس
کشیدند صد بحر دریاکشان
به یکدم که یکدم نگفتند بس
بسی کاروان شد درین بادیه
که یکدم نیامد صدای جرس
چو فریاد ناصر به گوشت رسید
تو روزی هم او را به فریادرس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş