شمارهٔ ۴۰۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
می شود در تاب چشم روشنش
گر بود پروانه در پیرامنش
تا بدیدم صبر من سیماب شد
در بر سیمین دل چون آهنش
نبود آن مه را زیانی گر شوم
چون عطارد خوشه چین خرمنش
لاله رویش همی بیند چمن
لال می گردد زبان چون سوسنش
ساقیا از حلق شیشه خون بریز
چند باشد خون رز در گردنش
غنچه را سر در گریبان از حیاست
خیز و بر کن ای صبا پیراهنش
گر ببیند حال من از جور دوست
دشمن من رحم آید بر منش
در دل تیره اگر تنگ است جای
می نشانم بر دو چشم روشنش
گر شود ناصر به خواری خاک راه
گرد ننشیند همی بر دامنش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş