شمارهٔ ۴۰۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مرا وصال تو بگذشت در تمنا دوش
برفت بر رخم از آب دیده دریا دوش
زمین خلوت خود را بسان خون دیدم
بر آب دیده بینداختم مصلا دوش
گداخت شمع وجودم ز عشق سر تا پای
نشست قالب من در میان خون تا دوش
درون کلبه تاریک ما معطر شد
چو شمع مجلس ما ایستاد بر پا دوش
اگر چه نقش تو از پیش چشم غایب بود
نشد نهفته خیالت ز دیده ما دوش
بیا و مجلس ما را چو صبح روشن کن
که دیده خواب نکرد ه ست از این تمنا دوش
صبا ز خاک درت برد توتیای بصر
که تیره بود مرا بی تو چشم بینا دوش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş