شمارهٔ ۴۳۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
پرده چو بگشاد باد از روی گل
تازه شد عیش از رخ نیکوی گل
حبذا بلبل که می آرد به سر
عمر شیرین را به گفت و گوی گل
چشم نرگس چون سحر در خواب رفت
بوسه زد باد صبا بر روی گل
ظلم دوران فلک را بین که چون
می نشیند خار در پهلوی گل
صبحدم بنگر طناب اندر طناب
خیمه های لاله در اردوی گل
نوعروس باغ را دست چنار
از گریبان می گشاید گوی گل
نقش دلبر دید دل در رنگ او
بوی جانان یافت جان از بوی گل
زانویی زن جان من جامی بدار
بر بساط سبزه همزانوی گل
خنده بر درد دل ناصر مزن
سرو من تا چند گیری خوی گل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş