شمارهٔ ۴۳۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
اگر ای باد تو را بر در او هست قبول
خاک را نیز چنان کن که شود وجه قبول
ننمایی سبکی تا نشود گرد و غبار
که سر یار گران است و دل دوست ملول
به چه ارزم من خاکی که روم بر در او
از کجا در سرم افتاد چنین فکر فضول
گر به زلفش برسی ذکر پریشانی من
نکنی هیچ مبادا که شود قصه به طول
گویش از من که دگر نیست رسولی به برم
چو سوی بنده خود آیی تو چه حاجت به رسول
من به سودای تو مشغولم و از خود فارغ
تو ز من فار غ و با حسن رخ خود مشغول
قابل دولت وصل تو نباشد ناصر
تا به اقبال قبول تو نگردد مقبول
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş