شمارهٔ ۴۳۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
رفتم گر از نشستن ما می شوی ملول
زین در کجا روم که بیابم در قبول
محکوم را اگر بکشی حکم از آن توست
ما گوش دل نهاده به حکمت کما یقول
سوز درون به آب سرم کم نمی شود
نار من اشتیاقک فی القلب لاتزول
دل پیش توست با تو کند شرح اشتیاق
در یک ورق تمام نگنجد سخن ز طول
پروانه را چه بود که خاطر به شمع داد
مسکین دلش به سوختن خویشتن عجول
حاشا که در خیال من آید وصال او
فرهاد را چه سود که شیرین شود ملول
عقلم نمی گذاشت که چشمم در او بود
زان ره نرفت دل که گمان می برد عقول
قهر آیدم ز باد که پیغام او دهد
ما را خیال دوست کفایت بود رسول
ناصر گمان نداشت که آن شاهباز را
روزی در آشیانه بختش بود نزول
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş