شمارهٔ ۴۴۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
من غیر سر راه تو راهی نگرفتم
جز خاک درت هیچ پناهی نگرفتم
دیروز مرا چشم تو خنجر زد و خون ریخت
دردا که بدین حال گواهی نگرفتم
آهم به فلک می رود از ضعف چرا دوش
چون آه زدم دامن آهی نگرفتم
در کیش تو گر شد دل من بسته چو تیرت
کافر نشدم کیش تباهی نگرفتم
دیدم مه روی تو و در حلقه زلفت
خود بسته شدم او به گناهی نگرفتم
از بیم رقیبان ز گلستان تو یک گل
بسیار بود برگ گیاهی نگرفتم
شکر است بر احوال تو ناصر که زمانه
در دام خود از دانه کاهی نگرفتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş