شمارهٔ ۴۴۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
بسیار در هر گوشه ای من گوش را مالیده ام
تا چون رباب از گوشه آواز او نالیده ام
چون نال گشتم ناتوان از بس که خون خوردم چو نی
تا تو نپنداری که از باد هوا نالیده ام
اشک روان خویش را بر روی دیده ره دهم
تا من در آب چشم خود از تو خیالی دیده ام
هر شب که مه را دیده ام از تو خیالی جسته ام
هر صبحدم من از صبا از تو خبر پرسیده ام
چون بید خنجر می کشد بهر نگهبانی گل
هر گه که بادی می وزد بر هر گلی لرزیده ام
ای گل تو بر شاخ طرب رعنا و تر بشکفته ای
تو خنده می زن خوش که من جون ابر خون باریده ام
تا رفته ای ای نور چشم از دیده ناصر برون
چون قطره های اشک خود در خاک و خون غلتیده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş