شمارهٔ ۴۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
کافر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت
دیباچه عشق است کسی را چه ارادت
چه صومعه چه میکده چه دیر چه کهسار
چه کفر چه ایمان چه نحوست چه سعادت
در مسجد تو شیخ مقلد چه در آییم
ما را در میخانه بود جای عبادت
مهری که دلم با سر گیسوی تو دارد
از صبح ازل بود نه از روز ولادت
عشق من و حسن تو و دریای سرشکم
هر لحظه فزون گردد و هر روز زیادت
هر کس به جهان مصلحتی دارد و ما را
سودای تو پیشه است و غم عشق تو عادت
ای ترک پریچهره که بردی دل ناصر
بیمار تو جان می دهد از شوق عیادت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş