شمارهٔ ۴۸۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
کو قاصدی که راز تو با او بیان کنم
جان را مگر به سوی جنابت روان کنم
گه ناله ای چو مرغ فرستم به پیش تو
گه اسب را دو اسبه به پیشت روان کنم
کی من به صبح وصل تو یابم مجال قرب
از تو شبی بود که کمر در میان کنم
یا جان پاره را بکن از جامه پاره تر
یا تحفه ای فرست که پیوند جان کنم
یادم مکن که کوه بلا شد وجود من
بر هر دلی که بگذرد او را گران کنم
آید خیال تو تن زارم کشم به پیش
یا خویشتن فدای ره میهمان کنم
گویند ناصر از غم تو دوست واقفست
خود را بدین دروغ چرا شادمان کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş