شمارهٔ ۴۸۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می بینم
نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم
مرا مستی بود آیین و آیینه می روشن
مگر آن لعبت ساقی نماید رو در آیینم
گریبان می درم چون گل به بوی سنبل زلفت
ز عالم غنچه وار آن به که دامن تنگ درچینم
به شب های فراقت نیست در تاب و تب هجران
به غیر از شمع دلسوزی که او گرید به بالینم
ز زلفت بسته ام دل را که من مجنون لیلایم
به تلخی می دهم جان را که من فرهاد شیرینم
چو شمع روشنم از جان بگو برخیز تا خیزم
چو عود خام بر آتش بگو بنشین که بنشینم
بهای کفر و زلف تو دل و دین می دهد ناصر
زهی دولت که این سودا برآید از دل و دینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş