شمارهٔ ۴۸۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم
ببخشم از لب خود بوسه ای که مسکینم
هلاک گشته آن غمزه های خونریزم
به باد رفته آن طره های مشکینم
منه که حیف بود بر لب تو جام شراب
چنان مکن که شود تلخ عیش شیرینم
به خون من چه بری پنجه را به قبضه تیغ
که کشته ای تو به سرپنجه نگارینم
چو نور چشم نه ای یکدم از نظر غایب
ولی چه سود که هرگز تو را نمی بینم
برآیم از دل و دین گر بدین نظر داری
که از قبول تو کاری برآید از این ام
شبی که گفته ناصر همی برم به زبان
مقدسان فلک می کنند آمینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş