شمارهٔ ۴۹۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
با زلف بی قرار تو آرام کرده ایم
روز حیات خویش بدو شام کرده ایم
هرگه که داد ساقی عشق تو درد درد
دل ها کباب و کاسه سر جام کرده ایم
بر چشم و بر لب تو نهادیم چشم دل
مستیم خو به پسته و بادام کرده ایم
از ما مجوی نام نکو زانکه دیرباز
خود را به کوی عشق تو بدنام کرده ایم
اندام نیست کار جهان را به هیچ روی
زان رو به شاهدان گلندام کرده ایم
گوهر به جای دانه فشاندیم از دو چشم
از بهر صید وصل تو دل رام کرده ایم
ناصر ز تیغ تیز زبان چون جهان گرفت
اکنون نیام تیغ خود از نام کرده ایم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş