شمارهٔ ۵۱۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
لبت در نقطه موهوم چون می در شکر پنهان
میانت می شود چون موی در بند کمر پنهان
چو خورشید رخت یک ذره پیدا نیست در چشم
ضرورت با خیال تو همی بازم نظر پنهان
ز دردت بی خبر گشتم خبر چون گویم از دردت
اگر من بی خبر مانم کجا ماند خبر پنهان
بر آن عزمم که در پایت بیفشانم زر از چهره
سخن در روی می گویم نخواهم داشت زر پنهان
پیاده می روم چون سرو ز آب دیده پا در گل
برهنه مانده ام چون تیغ کی ماند گهر پنهان
به صورت غایبی از تن به معنی حاضری در جان
چه نقصان عشق بازی را اگر گردد صور پنهان
به عیب عاشقی ناصر اگر رد خلایق شد
به پیش مقبلان نبود قبول این هنر پنهان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş