شمارهٔ ۵۱۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
حالیا خواهم فشاند از دامن جان گرد تن
یوسفم را چند پنهان دارم اندر پیرهن
داده ام آیینه دل را صفا از نقش غیر
تا در آیینه رخت بیند صفای خویشتن
جام می تلخ است هر دم بر لب شیرین منه
هرگزم دیگر نرفتست آن حلاوت از دهن
سرو گل رخسار من چون شد خرامان در سماع
پای در گل ماند از شرم رخش سرو چمن
روی بر رویش نهادم شد ازین در تاب و گفت
گر نه ای پروانه خود را بیش در آتش مزن
می کشیدم زلف او را گفت در سودا مپیچ
خواستم لعلش مکیدن گفت ناصر جان مکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş