شمارهٔ ۵۲۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ساقی می باقی ده عقل از سر ما کم کن
سرمایه شادی را قوت دل پر غم کن
از چهره شبستان را بتخانه چین گردان
وز باده صراحی را سرچشمه زمزم کن
گرد در میخانه در چشم ممالک زن
خاک ره خماران در دیده عالم کن
سلطان وجودم را از می خط عدلی کش
لشگرگه جانم را بر عشق مسلم کن
خورشید جمالت را در جام لبالب بین
یک جلوه نورانی در ماه محرم کن
از راه کرم روزی در کوی گدایانت
ما را به قبول خود بنواز و مکرم کن
ای مطرب روحانی وی آیت رحمانی
این جرعه پیاپی خور وین باده دمادم کن
در گوش تو می گوید زلف تو که ناصر را
آشفته و سرگردان شوریده و درهم کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş