شمارهٔ ۵۲۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
در دیار غربتم از درد یار اندیشه کن
رو ز کار افتاده بین از روزگار اندیشه کن
عشق کاری مشکل است ای دل مکن انکار اگر
کاردانی اول از پایان کار اندیشه کن
گر هزاران داستان باشد چو بلبل دم مزن
تا برآری یک نفس اول هزار اندیشه کن
باده صافی وصلی نیست بی درد فراق
دل منه بر دور هستی از خمار اندیشه کن
صحبت خوبان میسر نیست بی طعن رقیب
برگ گل چیدن اگر داری زخار اندیشه کن
ای صبا ما همچو آب آیینه ای داریم پاک
تا نانگیزی میان ما غبار اندیشه کن
ناصر از چنگ فراقت تا به کی نالد چو نال
صبح و شام از ناله های زیر و زار اندیشه کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş