شمارهٔ ۵۳۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من
زهره در چرخ آورد نالیدن دلسوز من
آسمان در دست من چون حلقه خاتم شود
گر بیابد دست بر وی طالع پیروز من
جیب تا دامن چو صبح از مهر خواهم چاک زد
تا به کی شام فراقش تیره دارد روز من
باغ عیش من ز آه سرد بی برگ و نواست
از کجا باد خزان برخاست بر نوروز من
بخت بدفرجام انگشت ندامت می گزد
زانکه در گوشش نیامد پند نیک آموز من
عاشق درمانده را درمان چه سازی ای طبیب
چون به درمان می نسازد جان درداندوز من
در غم دلبر چو ناصر ناله از جان برکشید
دیده انجم بدوزد ناوک دلدوز من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş