شمارهٔ ۵۴۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آرزو دارم که با او باده نوشم رو به رو
جان به لب آمد به کامم بر نیامد آرزو
پای او بوسم چو زلف و می نهم سر بر زمین
من که با تاج سلاطین سر نمی آرم فرو
بر میان او ببندم چون کمر خود را به زر
تا همه اسرار پنهان فاش گردد مو به مو
زلف او خواند سراسر حال بخت من به من
اشک من گوید یکایک در وصف من به او
پیش ازین چون خاک ره بودم ولی اکنون چو باد
می روم بی پا و سر بر یاد رویش کو به کو
شیشه ناموس ناصر گر برون آید درست
توبه از عشق تو روزی سنگ آید بر سبو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş