شمارهٔ ۵۶۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آغاز می کند دل سر نامه نیازی
ای بی نیاز او را تشریف ده جوازی
در عقل ما نگنجد ادراک حسن رویت
کی محرم حقیقت گردد خیال بازی
ای از غبار کویت هر ذره آفتابی
وی در هوای عشقت هر پشه شاهبازی
تو چون همای پران ما سایه در پی تو
هستی تو حقیقت هستی ما مجازی
ای از جهت منزه رویم به سوی خود کن
تا سجده کفر نبود ما را به هر نمازی
بیچاره ایم ما را از لطف چاره ای ساز
ما هیچ کس نداریم غیر از تو چاره سازی
بی سوز عشق ناصر افسرده چند باشد
او را چو شمع سوزان در عشق جانگدازی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş