شمارهٔ ۵۶۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانه
که نبود شمع تابان را خبر از سوز پروانه
مرا بر خاطر روشن آیینه است زنگاری
که دندان طمع دارد به چین زلف او شانه
نسیم از حلقه زلفش چو زنجیری بجنباند
دل آشفته از غیرت شود در حال دیوانه
چو دور عمر ما بر باد خواهد رفت آن بهتر
که ساقی دور عمر ما بپیماید به پیمانه
نه آن رندم که چون زاهد به مسجد سر فرود آرم
که می گنج است و می یابم منش در کنج ویرانه
مرا خود خوی شیرین است از این خو بر نمی گردم
اگر خوانند افسون و اگر گویند افسانه
به بوی آشنایی رفت در بحر طلب ناصر
چو با عشق آشنایی کرد گشت از عقل بیگانه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş