شمارهٔ ۵۶۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
یا شفایی و یا دواء دایی
انت فی مهجتی سویدایی
دل به سودای حلقه زلفت
کرد سودا و گشت سودایی
لیس یکفی شماتة الاعداء
لامتی فی الهوا احبایی
ماند از زلف تو سر مویی
که کشد کار ما به رسوایی
لیلة الهجراننی رفعت
راحة النوم عن اخلایی
گره از کار ما گشوده شود
گر تو بند قبای بگشایی
انا مملوککم و مولاکم
انتم سیدی و مولایی
یا من از عمر بر نخواهم خورد
یا تو سروی به بر نمی آیی
چاره درد چون کند ناصر
ان دایی من المداوایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş