شمارهٔ ۵۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ما را هوس صحبت جان پرور یار است
ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است
آتش نفسان قیمت میخانه شناسند
افسرده دلان را به خرابات چه کار است
نی را که نوا از لب یارست به هر حال
پیوسته چرا هم نفس ناله زار است
باید طلبد تا برسد مرد به مطلوب
شادی و غم و راحت و رنج و گل و خار است
تا قطع علایق نکنی وصل نیابی
سنگ و گهر و نیک و بد و مهره و مار است
شاهی به چه کار آید و دولت چه تجمل
لشکر چه محل دارد و زر در چه شمار است
در صومعه کس را نرسد دعوی توحید
منزلگه مردان موحد سر دار است
دستار چه کار آید و سجاده چه باشد
بر مرکب بی قوت روح این همه بار است
ناصر اگر از درد بنالد عجبی نیست
مهجور ز یار است و پریشان ز دیار است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş