شمارهٔ ۵۷۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
نیست سرگشته تر از من به جهان باد صبایی
که سلامی ببرد از من سرگشته به جایی
از حریم در سلطان به جز از باد که آرد
آن قدر خاک کزو سرمه کند چشم گدایی
چند چون ذره هوایی شوم از پرتو مهرت
عمر رفت دریغا همه بر باد هوایی
خاک ره گشتم و آن ترک ختا نگذرد از من
روزگاریست که بر ما نگذشته است خطایی
ناصر آن دم که به درد تو سر از خاک بر آرد
چون مه از مهر بود بر رخ او داغ وفایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş