شمارهٔ ۵۸۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
به درد عاشقی خو کن مجو درمان اگر مردی
به دردی مردن اولی تر که درماندن به بی دردی
خوشا دیشب که تو ای آفتاب مشتری طالع
به برج ما شدی طالع سعادت با خود آوردی
دلم از غصه پرخون گشت و بر آتش جگر بریان
می از خون دلم خوردی کبابی از جگر کردی
تو سروی زان سبب دایم به هر بادی شوی مایل
تو خورشیدی از آن هر دم ز حال خویش برگردی
تو را دانم که حاجت نیست زینت از زر و زیور
مگر زان است تا ما را رود خورشید در زردی
اگر خواهی که گردی در هوای مهر سر گردان
چو ذره بی سر و پا شو نه آخر کمتر از گردی
دل ناصر مقام توست اگر کردی خراب از غم
نکو کردی خرابی در مقام خویشتن کردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş