شمارهٔ ۵۹۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری
ز روی پرده برافکن خلاف مستوری
چو نور روی من از عکس روی روشن توست
چو نیک می نگرم ناظری و منظوری
من آدمی نشنیدم چو تو پریچهره
ملک ز دست تو دیوانه گردد و حوری
به گرد خاطر معشوق غم نمی گردد
اگر تو را غم عشاق نیست معذوری
چو شمع در شب هجران به سوز می سازم
کسی مباد گرفتار داغ مهجوری
مرا شراب ز گریه است و مطرب از ناله
حریف همدم من عاشقی و رنجوری
درید غنچه به بویت لباس ماتم را
ز رنگ روی تو گل یافت خلعت سوری
چو قطره دورم از بحر عشق و نزدیک است
که در میانه ما مرتفع شود دوری
اگر به سر اناالحق نمی رسی ناصر
میسرت نبود داروگیر منصوری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş