شمارهٔ ۵۹۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دوشینه می گفت نالان اسیری
کس را نیاید رحم از فقیری
هرکس به یاری در هر دیاری
ماییم و تنها آه و نفیری
من صید ترکی گشتم که دارد
رابرو کمانی وز غمزه تیری
جان را به بوسی دادم که هست او
بسیار بخشی اندک پذیری
ناصر نه آن است کز تو گریزد
تن را نباشد از جان گزیری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş