شمارهٔ ۶۲۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
من نکنم دیده باز تا ننمایی تو روی
من نگشایم زبان تا تو نگویی بگوی
عشق تو مشاطه وار جلوه گر حسن توست
کرد جهانی خراب وصل تو ننمود روی
بی لب جان بخش تو همچو سفالیم خشک
باده عشق تو را کاسه سرها سبوی
قوت دریاکشی د رخور هر قطره نیست
طاقت می نیستم مست شدستم به بوی
داده دو صد فتنه را جای به هر کنج چشم
بسته هزاران بلا در خم هر تار موی
ناصر اگر می بری گوی ز میدان عشق
زلف چو چوگانش را از سر خود ساز گوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş